رازی که انگشتانِ دخترِ بافنده در گوشِ زمان خواند
شصت سال پیش بود...
جایی در دلِ «چالشتر». آن روزها، این نقش و نگارها تکههایی جداافتاده در قابهای چوبی نبودند؛ آنها بخشی از رؤیای دخترکی بودند که پای دارِ قالی نشسته بود. او با هر گرهای که بر تار و پود میزد، آرزویی را در دلِ این پشمهای رنگین پنهان میکرد. صدای «دفتین» (شانهی قالیبافی) که بر پیکرِ فرش میکوبید، صدای تپشِ قلبِ او بود که قرار بود برای همیشه در این تار و پود محبوس بماند.
این فرشها متولد شدند تا زندگی کنند.
آنها شصت زمستان و تابستان را دیدهاند. شاید روزگاری زیر پای کودکی نوپا پهن شده بودند که اولین قدمهایش را روی لطافتشان برداشته، و شاید شاهدِ اشکها و لبخندهای یک خانواده در شبهای طولانی بودهاند. خاصیتِ فرش بختیاری همین است؛ مثل یک رفیقِ قدیمی، صبور و رازدار است.
میگویند اشیاء جان ندارند، اما به این قابها نگاه کن...
این سرخیِ اناری و آن سرمهایِ عمیق، زنده است. آنها در این شصت سال، ذرهذره «پا خوردند» و صیقل یافتند، اما نمردند. برعکس، انگار تازه از خواب بیدار شدهاند. گرد و غبارِ زمان، به جای آنکه آنها را کهنه کند، جلا داده است. پشمهای زبرِ دیروز، امروز به لطافتِ ابریشم تنه میزنند و رنگهای خام، پخته و جاافتاده شدهاند.
حالا آنها اینجا هستند، نشسته بر سینهی دیوار، در سکوتی باشکوه.
دیگر قرار نیست زیر پا باشند؛ آنها ارتقاء یافتهاند. آنها حالا «اثر هنری» هستند. انگار به ما لبخند میزنند و با زبانِ بیزبانی میگویند:
«ما از طوفانِ زمان عبور کردیم و زیباتر شدیم. ما اینجا میمانیم... وقتی تو موهایات سفید شود، وقتی فرزندانت بزرگ شوند، و حتی وقتی قرنها بگذرد، ما همچنان اینجا خواهیم بود؛ با همین درخشش، با همین اصالت. تا یادآوری کنیم که عشقِ دستهای بافنده، هرگز تمام نمیشود.»
این قابها، پنجرههایی هستند باز شده به سمتِ ابدیت...
دیدگاه خود را بنویسید